مردی آرام با چشمانی خسته اما زنده؛ چشمانی که انگار ده‌ها قصه ناگفته را در خود پنهان کرده‌اند. وقتی روبه‌رویش می‌نشینی، پیش از آنکه سخنی بگوید، سکوتش حرف می‌زند؛ سکوت مردی که زندگی را نه در کتاب‌ها، بلکه در دل سختی‌ها و میان دود کارگری و غربت آموخته است.


«محمدسعید رستمی» از آن انسان‌هایی است که اگرچه هرگز فرصت نشستن پشت نیمکت مدرسه را پیدا نکرد، اما واژه‌ها را از دل زندگی بیرون کشید. مردی که خواندن و نوشتن نمی‌داند، اما شعرهایش چنان بر دل مردم می‌نشیند که گویی سال‌ها در مکتب ادبیات درس خوانده است. او از جنس آدم‌هایی است که درد را زندگی کرده‌اند و همین درد، زبان شعر را به آنها آموخته است.


دنیا جای راحتی نیست


پیرمرد، آرام روی صندلی جا‌به‌جا می‌شود. دست‌های پینه‌بسته‌اش، هنوز نشانی از سال‌ها کارگری و بنایی دارد. نگاهش را به دوردست می‌دوزد و آهسته می‌گوید: «زندگی برای من از همان کودکی سخت شروع شد. خیلی زود فهمیدم دنیا جای راحتی نیست.»


محمدسعید رستمی در سال ۱۳۱۶ در روستای «غزاو حسن‌خان هورامان » از توابع سنندج به دنیا آمد؛ در خانواده‌ای ساده و روستایی. اما هنوز کودکی را درست نفهمیده بود که طعم تلخ یتیمی را چشید. تنها سه سال داشت که پدر و مادرش به دلیل بیماری از دنیا رفتند و او در آغوش غم و تنهایی بزرگ شد.


وقتی از آن روزها حرف می‌زند، صدایش رنگ اندوه می‌گیرد: «کودکی‌ام خیلی زود تمام شد. هنوز معنی پدر و مادر را نفهمیده بودم که در یک حادثه تلخ از دستشان دادم. بعد از آن میان اقوام بزرگ شدم و شوهر خواهرم سرپرستی بنده را تقبل کرد.»


بخشی از سرپرستی او را مرحوم دکتر سعید عرفان، داماد خانواده، برعهده می‌گیرد؛ مردی که رستمی هنوز هم با احترام و علاقه فراوان از او یاد می‌کند.


او معتقد است اگر حمایت و دلسوزی آن مرد نبود، شاید مسیر زندگی‌اش بسیار تلخ‌تر می‌شد.


اما فقر و سختی، از همان سال‌های کودکی سایه خود را بر زندگی او انداخت. نه فرصتی برای بازی داشت و نه امکان درس خواندن. خیلی زود وارد بازار کار شد تا بتواند زندگی‌اش را بگذراند. در حالی که بسیاری از کودکان هم‌سن‌وسالش سرگرم بازی بودند، او بار زندگی را بر دوش می‌کشید.


با لبخندی تلخ می‌گوید: «دوازده سالم بود که کار می‌کردم. هر پولی که درمی‌آوردم، کنار می‌گذاشتم. آن زمان پانزده قران برایم مثل یک دنیا ارزش داشت. و باور داشتم که باید روزی استقلال پیدا کنم و از این وضعیت رهایی پیدا کنم»


سرآغاز سفری برای رهایی از رنج‌ها


همان پانزده قران، سرآغاز سفری شد که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. نوجوانی کم‌سن‌وسال و نحیف، دل به جاده زد و راهی سلیمانیه در اقلیم کردستان شد؛ سفری که برای او چیزی میان ترس، امید و بقا بود.


«بچه بودم، اما مجبور بودم مرد زندگی خودم باشم. هیچ‌کس جز خدا را نداشتم.»


او پس از مدتی از سلیمانیه راهی کرکوک شد و در آنجا مشغول کارگری شد. سال‌هایی سخت که با کار طاقت‌فرسا، غربت و تنهایی گره خورده بود.

اما همان سال‌ها، مدرسه واقعی زندگی برای او شدند.


«در شهر کرکوک هر کاری می‌کردم؛ کارگری، باربری، کار ساختمان. جثه‌ام کوچک بود، اما زرنگ و پرتلاش بودم. صاحبکارها دوستم داشتند چون از کار فرار نمی‌کردم.»


او در همان سال‌ها فهمید که انسان اگر به خودش تکیه نکند، زیر بار زندگی خرد می‌شود. غربت به او آموخت چگونه مستقل باشد و روی پای خودش بایستد.


سال‌ها بعد، وقتی به سنندج بازگشت، دیگر آن نوجوان خام و بی‌پناه نبود؛ مردی شده بود که رنج، او را پخته و محکم کرده بود. در بازگشت به سنندج، مدتی در یک داروخانه مشغول کار شد و در بیست‌سالگی ازدواج کرد. زندگی آرام‌آرام شکل تازه‌ای به خود گرفت، اما در درون او هنوز چیزی بی‌قرار بود؛ احساسی ناشناخته که بعدها در قالب شعر متولد شد.


رستمی می‌گوید تا سال‌ها فقط شنونده شعر بود. او عاشق شنیدن صدای شاعران بزرگ بود؛ باباطاهر، حافظ و شامی کرمانشاهی از محبوب‌ترین شاعرانش بودند. اما چون سواد خواندن و نوشتن نداشت، تنها از طریق رادیو، نوار کاست یا شنیدن شعر از زبان دیگران با دنیای ادبیات ارتباط برقرار می‌کرد.


«وقتی شعر می‌شنیدم، انگار چیزی در قلبم بیدار می‌شد. شعرها را حفظ می‌کردم و بارها در ذهنم تکرار می‌کردم.»

 

اگر دستم رسد بر چرخ گردون

از او پرسم که این چون است و آن چون

یکی را می‌دهی صد ناز و نعمت

یکی را نان جو آلوده در خون!


شعری برخاسته از دل مردم

او با حسرت تعریف می‌کند که همیشه آرزو داشت بتواند کتابی در دست بگیرد و شعر بخواند، اما فقر و مشکلات زندگی چنین فرصتی را از او گرفته بودند.


«خیلی وقت‌ها ناراحت می‌شدم که چرا نمی‌توانم بخوانم یا بنویسم. وقتی دیگران شعر می‌خواندند، حس می‌کردم چیزی کم دارم.»


اما سرنوشت برای او راه دیگری در نظر گرفته بود. حوادث سال ۱۳۵۷ و روزهای پرالتهاب سنندج، جرقه شاعری را در وجودش روشن کردند. اخبار جنگ، آشوب و ناامنی چنان روح او را تحت تأثیر قرار داد که واژه‌ها خودبه‌خود در ذهنش جاری شدند.


«آن روزها دلم پر از درد بود. خبرهایی که از سنندج می‌شنیدم، مرا می‌سوزاند. یک‌دفعه دیدم کلمات در ذهنم شکل می‌گیرند.»


از همان روزها، شعر وارد زندگی‌اش شد؛ شعری برخاسته از دل مردم، نه از کلاس و کتاب. شعرهایی که بوی رنج، غربت، عشق، فقر و امید می‌دادند.


او هرگز نزد استادی شعر نیاموخت و در هیچ کارگاه ادبی شرکت نکرد. حتی با سبک‌های شعری آشنایی علمی نداشت، اما شعرهایش واقعی بودند؛ چون از دل زندگی آمده بودند.


وقتی از او می‌پرسم شعر برایش چه معنایی دارد، بدون مکث پاسخ می‌دهد: «شعر برای من مثل غذاست. اگر شعر نباشد، انگار زندگی‌ام ناقص می‌شود.»


سال‌های طولانی کارگری و بنایی، او را به دل جامعه برده بود. او درد مردم را از نزدیک لمس می‌کرد؛ درد کارگرانی که زیر بار مشکلات خم شده بودند، درد پدرانی که شرمنده خانواده بودند و درد مادرانی که در سکوت اشک می‌ریختند.

«من میان مردم زندگی کردم. دردشان را دیدم. بیشتر شعرهایم از همان دردها آمده‌اند.»


شاید به همین دلیل است که شعرهای محمدسعید رستمی بر دل مردم می‌نشیند؛ چون تصنعی نیستند. او از واقعیت زندگی می‌گوید، از کوچه‌های قدیمی سنندج، از آدم‌های فراموش‌شده و از غم‌هایی که کمتر کسی درباره‌شان حرف می‌زند. اما در میان تمام سختی‌های زندگی، بزرگ‌ترین حسرت او هنوز سواد نداشتن است.


«خیلی تلاش کردم خواندن و نوشتن یاد بگیرم، اما زندگی اجازه نداد. همیشه یا کار بود یا گرفتاری.»


حتی امروز هم بسیاری از شعرهایش از بین می‌روند؛ زیرا کسی نیست تا آنها را یادداشت کند. او می‌گوید بیشتر شعرها در لحظه‌های تنهایی به سراغش می‌آیند؛ مثل سیلی خروشان.


«بعضی شب‌ها شعری به ذهنم می‌آید که خودم را منقلب می‌کند، اما تا صبح فراموش می‌شود. این خیلی ناراحتم می‌کند.»


با وجود تمام رنج‌هایی که پشت سر گذاشته، خانواده برای او بزرگ‌ترین دلگرمی است. محمدسعید رستمی پدر هفت فرزند است؛ سه پسر و چهار دختر که به گفته خودش، مایه افتخار و آرامش او هستند.


وقتی از فرزندانش حرف می‌زند، چهره خسته‌اش رنگ شادی می‌گیرد.

«خدا را شکر بچه‌هایم موفق هستند و احترامم را نگه می‌دارند. محبت آنها بزرگ‌ترین انرژی زندگی من است.»


شعرهایی که بوی صداقت می‌دهند


او تاکنون دو مجموعه شعر منتشر کرده و همچنان در حال جمع‌آوری شعرهای دیگرش است. با وجود کهولت سن، هنوز شور زندگی در وجودش موج می‌زند. هنوز وقتی شعری برای مردم می‌خواند و با استقبال آنها روبه‌رو می‌شود، برق شادی در چشمانش دیده می‌شود.


«وقتی مردم شعرهایم را دوست دارند، احساس می‌کنم تمام سختی‌های زندگی ارزش داشته است.»


محمدسعید رستمی فقط یک شاعر نیست؛ او بخشی از حافظه زنده سنندج است. مردی که قصه کوچه‌ها، آدم‌ها، سنت‌ها و روزگار گذشته را در سینه دارد. او روایتگر نسلی است که با رنج بزرگ شد اما امید را فراموش نکرد.


در روزگاری که بسیاری از واژه‌ها رنگ تظاهر گرفته‌اند، شعرهای او هنوز بوی صداقت می‌دهند؛ چون از دل برآمده‌اند.


در پایان گفت‌وگو، پیرمرد لحظه‌ای سکوت می‌کند و نگاهش را به دوردست می‌دوزد؛ انگار تمام سال‌های عمرش را مرور می‌کند؛ سال‌های یتیمی، غربت، کارگری، عشق، شعر و امید.

با صدایی آرام اما محکم می‌گوید: «آدم تا زنده است باید امید داشته باشد. من هنوز هم منتظر روزهای خوبم.» و شاید همین امید، زیباترین شعری باشد که محمدسعید رستمی در تمام عمرش سروده است؛ شعری که نه روی کاغذ، بلکه در عمق جانش نوشته شده است.


 فردین کمانگر روزنامه‌نگار



1405/103