انتشار فیلم کمدی «دندهعقب» در شبکههای اجتماعی و واکنشهای کاربران به یکی از سکانسهای آن، بار دیگر این پرسش را پیش کشید که مرز میان طنز و عادیسازی رفتارهای نادرست کجاست؟
در یکی از صحنههای
فیلم، نامزد شخصیت اصلی با دیدن مردی ثروتمند و خودروی گرانقیمت او، بدون تردید
نامزد خود را رها میکند و همراه مرد ثروتمند میشود. ممکن است سازندگان اثر صرفاً
قصد خلق یک موقعیت طنز را داشته باشند و نباید بدون اطلاع از نیت آنان قضاوت قطعی کرد؛
اما مسئله مهمتر، تصویری است که این موقعیت در ذهن مخاطب ایجاد میکند.
آیا میتوان هر
رفتاری را صرفاً به دلیل آنکه قرار است مخاطب را بخنداند، به تصویر کشید؟ آیا طنز
میتواند خیانت، منفعتطلبی یا ترجیح ثروت بر روابط انسانی را به رفتاری عادی و حتی
جذاب تبدیل کند؟
پاسخ به این
پرسش، ما را به یکی از مهمترین کارکردهای رسانه میرساند: رسانه فقط واقعیت را
نشان نمیدهد، بلکه بر برداشت ما از واقعیت نیز اثر میگذارد.
«جرج
گربنر» در نظریه کاشت فرهنگی بر تأثیر تدریجی و انباشتی رسانه بر نگرش مخاطبان تأکید
دارد. بر اساس این دیدگاه، یک فیلم یا یک سکانس بهتنهایی قرار نیست رفتار فردی را
تغییر دهد؛ اما وقتی یک الگوی رفتاری بارها و بارها در قالبهای مختلف تکرار شود،
میتواند به مرور حساسیت مخاطب نسبت به آن رفتار را کاهش دهد.
برای مثال، اگر
خیانت، فریب، دروغ یا منفعتطلبی در آثار مختلف بارها به عنوان رفتاری معمول و
بدون پیامد جدی نمایش داده شود، خطر آن وجود دارد که مرز میان «رفتار نادرست» و
«رفتار عادی» در ذهن مخاطب کمرنگ شود.
«آلبرت
بندورا» نیز در نظریه یادگیری اجتماعی، بر نقش مشاهده در شکلگیری رفتار تأکید میکند.
انسانها بخشی از رفتارهای خود را با مشاهده دیگران میآموزند. شخصیتهای محبوب سینما
و تلویزیون نیز میتوانند در این فرایند نقش داشته باشند؛ بهویژه زمانی که رفتار
آنها با موفقیت، جذابیت یا پاداش همراه باشد.
البته این به
آن معنا نیست که هر نوجوانی با دیدن یک فیلم، رفتار شخصیت آن را تقلید خواهد کرد.
چنین برداشتی سادهانگارانه است. بحث بر سر تأثیر تجمعی و بلندمدت بازنماییها
است؛ اینکه رسانه در طول زمان چه تصویری از عشق، خانواده، موفقیت، ثروت، وفاداری و
روابط انسانی پیش روی مخاطب قرار میدهد.
از همین منظر،
نظریه «بازنمایی» استوارت هال نیز اهمیت پیدا میکند. رسانهها آینهای بیطرف نیستند
که صرفاً آنچه را در جامعه وجود دارد، نشان دهند. آنها انتخاب میکنند که چه چیزی
دیده شود، چگونه دیده شود و چه معنایی پیدا کند.
اگر در بخش
قابل توجهی از آثار نمایشی، خانواده ایرانی عمدتاً درگیر خیانت، سوءظن، اختلاف،
انتقام و فروپاشی باشد، این سؤال مطرح میشود که آیا این تصویر، تمام واقعیت جامعه
ایرانی است؟
طبیعی است که سینما
باید آسیبهای اجتماعی را روایت کند. اتفاقاً یکی از وظایف هنر، دیدن و به تصویر
کشیدن زخمهای جامعه است. مسئله، اصل نمایش آسیب نیست؛ نحوه نمایش آن است.
تفاوت زیادی
وجود دارد میان فیلمی که خیانت را به عنوان یک آسیب اجتماعی به تصویر میکشد و اثری
که همان رفتار را صرفاً به ابزاری برای ایجاد موقعیت خنده تبدیل میکند. در اولی،
مخاطب با یک مسئله اجتماعی مواجه میشود و در دومی ممکن است مرز میان آسیب و سرگرمی
مخدوش شود.
موضوع دیگری که
در سالهای اخیر قابل تأمل است، تصویر سبک زندگی در آثار نمایشی است. خانههای بسیار
مجلل، خودروهای گرانقیمت، سفرهای پرهزینه و زندگیهای تجملاتی، گاهی به بخش جداییناپذیر
روایت تبدیل شدهاند؛ در حالی که بخش بزرگی از مردم با دغدغه اشتغال، مسکن، هزینههای
زندگی و آینده اقتصادی خود دستوپنجه نرم میکنند.
مشکل، نمایش
ثروت نیست. هنر باید همه طبقات اجتماعی را روایت کند. مسئله زمانی شکل میگیرد که
ثروت و مصرفگرایی، به شکل مداوم با موفقیت، جذابیت و خوشبختی گره بخورد و در
مقابل، انسانهای کمبرخوردار یا سادهزیست، شکستخورده و کمارزش نشان داده شوند.
در چنین شرایطی،
رسانه ممکن است ناخواسته این پیام را منتقل کند که برای دیده شدن، موفق بودن یا حتی
دوست داشته شدن، باید ثروتمند بود.
اینجاست که بحث
سرمایه اجتماعی نیز اهمیت پیدا میکند. «امیل دورکیم» بر نقش ارزشها و هنجارهای
مشترک در حفظ انسجام جامعه تأکید داشت. جامعه تنها با قوانین رسمی اداره نمیشود؛
اعتماد، وفاداری، مسئولیتپذیری، خانواده و احترام متقابل نیز بخشی از ستونهای آن
هستند.
بنابراین، وقتی
این ارزشها به شکل مستمر در تولیدات فرهنگی کمرنگ شوند، نمیتوان نسبت به پیامدهای
احتمالی آن بیتفاوت بود.
با این حال،
نباید از این بحث به دفاع از سانسور یا محدود کردن آزادی هنرمندان رسید. هنر زمانی
زنده است که بتواند درباره مسائل واقعی جامعه حرف بزند، حتی اگر این مسائل تلخ و
آزاردهنده باشند. جامعه به فیلمهایی نیاز دارد که درباره خیانت، فقر، خشونت،
طلاق، اعتیاد و فروپاشی خانواده صحبت کنند؛ اما میان نمایش یک آسیب و تبدیل آن به یک
الگوی جذاب و بیهزینه تفاوت وجود دارد.
از سوی دیگر،
مخاطب امروز نیز دیگر مخاطب چند دهه قبل نیست. یک سکانس فیلم ممکن است در مدت
کوتاهی از سالن سینما یا پلتفرم نمایش خارج شود و در شبکههای اجتماعی هزاران بار
بازنشر شود. در این شرایط، مسئولیت سازندگان آثار تصویری نیز ابعاد تازهای پیدا
کرده است.
واکنش کاربران
به سکانس «دندهعقب» را نیز بهتر است صرفاً به عنوان مخالفت با یک فیلم یا یک شوخی
تلقی نکنیم. این واکنشها میتواند نشانه وجود یک گفتوگوی فرهنگی در جامعه باشد؛
گفتوگویی درباره اینکه چه چیزی را میخندیم، چرا میخندیم و چه ارزشهایی را در
جریان این خنده بازتولید میکنیم.
البته جامعه هم
نباید از هنر انتظار داشته باشد که همیشه پیام اخلاقی مستقیم ارائه کند. سینما
کلاس درس اخلاق نیست و هنرمند نیز موظف نیست در پایان هر داستان، یک نسخه اخلاقی
به مخاطب تحویل دهد. مخاطب حق دارد انتخاب کند، بخندد، نقد کند و حتی با اثر مخالف
باشد.
اما در کنار
آزادی مخاطب و آزادی هنرمند، یک مفهوم دیگر نیز وجود دارد: مسئولیت اجتماعی.
هنر قدرتمند
است؛ چون میتواند چیزی را که بارها شنیدهایم، به تصویر بکشد و آن را ملموس کند.
به همین دلیل، هر تصویر و هر شخصیت میتواند بخشی از نگاه ما به زندگی را شکل دهد.
سینما قرار نیست
همه مشکلات جامعه را حل کند، اما میتواند در فهم بهتر آنها نقش داشته باشد. میتواند
خیانت را نشان دهد و درباره پیامدهایش حرف بزند؛ فقر را روایت کند، بدون اینکه فقیر
را تحقیر کند؛ ثروت را به تصویر بکشد، بدون اینکه آن را تنها معیار خوشبختی معرفی
کند؛ و خانواده را نقد کند، بدون اینکه فروپاشی آن را به تنها روایت ممکن از زندگی
تبدیل سازد.
در نهایت،
مسئله بر سر حذف طنز یا محدود کردن سینما نیست. مسئله این است که خنده هم پیام
دارد.
هر بار که
مخاطب به یک رفتار میخندد، آن رفتار برای چند لحظه در قاب سرگرمی قرار میگیرد.
اگر این اتفاق بارها تکرار شود، ممکن است چیزی که زمانی برای جامعه ناپذیرفتنی
بوده، به تدریج عادی به نظر برسد.
سینما اگرچه آینه
جامعه است، اما فقط آینه نیست؛ گاهی خودش به ساختن تصویری که جامعه از خودش دارد،
کمک میکند.
از این رو،
انتظار از هنرمند این نیست که واقعیتهای تلخ را پنهان کند؛ انتظار این است که میان
روایت آسیب و عادیسازی آسیب تفاوت قائل شود. جامعه امروز بیش از هر زمان دیگری به
آثاری نیاز دارد که هم سرگرمکننده باشند و هم تصویری انسانیتر از اعتماد،
خانواده، مسئولیت، امید و همبستگی ارائه دهند.
چرا که رسالت
هنر فقط خنداندن یا گریاندن مخاطب نیست؛ هنر میتواند کمک کند جامعه، خودش را بهتر
ببیند و درباره آیندهای که میخواهد بسازد، دوباره فکر کند.
1405/103